دکتر الهام تقی زاده
🪄 دانا و مداد جادویی دانا هر روز که از مدرسه برمی‌گشت، کیفش را گوشه‌ای پرت می‌کرد و می‌گفت: های راحت شدم برم بازی کنم و تا شب هر چقدر مادرش می‌گفت : دانا مشقات رو بنویس! دانا می‌گفت: «باشه مامان، الان می‌نویسم ...» و دوباره شروع می کرد به بازیگوشی! ومشقاش می موند تا شب.... و شب  که میشد ، درحالیکه چشماش پر از خواب بود دفتر ش را باز می‌کرد و مشق‌اش رو نصفه‌ و نیمه می‌نوشت و با خستگی به رختخواب می رفت.... یه شب دانا با خودش گفت: کاشکی من می‌تونستم هر روز به موقع مشقهام رو بنویسم و بعد با خیال راحت بازی کنم و با این فکر به خواب رفت.. فردای آن روز اتفاق عجیبی افتاد! پدر دانا به خونه اومد و برای دانا یک مداد اورد؛ یه مداد نقره‌ای خیلی قشنگ! دانا با خوشحالی از پدرش تشکر کرد و مداد رو برداشت تا بره و باهاش مشق‌ هاش رو بنویسه که یه‌ مرتبه صدایی شنید: «سلام دانا .» دانا که حسابی جا خورد ، اطرافش رو نگاه کرد و وقتی دید مداد داره صحبت می کنه گفت: «تو حرف میزنی؟ مداد پرید روی دست دانا و جواب داد:بله ، من اومدم تا آرزوی تو رو برآورده بکنم! دانا با تعجب گفت :کدوم آرزو... مداد گفت:مگه تو دیشب نگفتی کاش من می‌تونستم مشقام رو زود بنویسم تا راحت باشم  و برم بازی کنم! دانا با خوشحالی گفت: بله بله ...درسته پس تو  حالا اومدی مشق‌های من رو بنویسی!؟ مداد اخمهاشو تو‌هم کرد و گفت : نه... خیر اصلا ! من اومدم تا بهت کمک کنم مشقهاتو زود بنویسی.. مثل یه اسب سوار که سریع به خط پایان میرسه ! دانا با خوشحالی گفت : چه عالی! مداد  دور و برش رو نگاه کرد و گفت: برای شروع  باید یه قلعه داشته باشیم ؛ یه جای دنج و خلوت که هیچ کس مزاحممون نشه! دانا هم اطرافش را نگاه کرد و بدو بدو رفت یه گوشه‌ی اتاق و گفت: «اینجا قلعه‌ی منه!» جای دنج وخلوت ! و وسایلش رو گذاشت کنار خودش و همان‌جا نشست وگفت :من آمادم! مداد گفت : آفرین دانا...حالا باید  توی مسیر تابلوهایی بزاریم که بهمون بگه ؛چطور باید به خط پایان مسابقه برسیم!. دقیقا مثل یه اسب سوار «زرنگ وزیرک» که به همه تابلوهای توی مسیر دقت می کنه و سریع به خط پایان می رسه! دانا خندید و گفت :فکر کنم منظورت برنامه ریزیه مداد یه معلق زد و گفت : درسته بچه باهوش برنامه ریزی! و ادامه داد ؛ اولین تابلو درسه ریاضیه، بعد استراحت، بعد املا، بعد مرور و آخرش جشن و پایان مسابقه.» دانا با خوشحالی گفت:  من خیلی دوست دارم زود به خط پایان برسم ، فقط من برم یه کم آب بخورم و بیام. مداد پرید جلوی پای دانا و گفت: نه نه.. ما تو مسابقه هستیم و تو باید مانع های مسیرت رو بشناسی   ناگهان چند موجود فسقلی از توی دفتر ظاهر شد  و شروع کردند به حرف زدن: یکی گفت :  من خسته‌ام ــ یکی دیگه: بذار اول بازی کنیم! ،ــ بعدی: من تشنه‌ ام! ــ مدادم تیز نیست بزار بتراشمش ـ. یکم برم سر موبایلم مداد گفت:  اینا همون مانع های مسابقه هستن! دانا خندید و گفت: «اووو، درست می‌گی. من هر موقع می‌خوام مشقهام رو بنویسم، اینا میان و نمی‌ذارن. الان فهمیدم و حالا مثل به اسب سوار با اسب چالاکش از روشون میپرم! و با یه پاکن خیالی همشون رو پاک کرد مداد با خوشحالی گفت:عالیه دانا و بعد به ساعت نگاه کرد وگفت: دانا شروع کن ؛ ما یه ساعت زمان داریم تا به خط پایان مسابقه برسیم..   دانا شروع کرد اول ریاضی را نوشت و تمومش کرد مداد سوت زد وگفت : «هورا! یک پیروزی! جایزه‌ی شما یک بیسکویت!» دانا بیسکویت را با صدای «خرچ و خروچ» خورد. بعد فارسی را نوشت و تمومش کرد و مداد گفت: «پیروزی دوم! جایزه: پنج دقیقه استراحت روی تختت» دانا دراز کشید، آب خورد، و دوباره با انرژی برگشت. مانعها مدام غر می‌زدند: «نه، نمی‌خوام! وای خسته‌ام!» ولی هر بار که دانا از روی یه کدومشون می پرید ، آن‌ها دود می‌شدن و با صدای «پووف» ناپدید می شدن. وقتی آخرین صفحه‌ی دفتر پر شد، مداد سوت تراشی رو محکم به صدا در آورد و گفت:  افرین دانا! تو مسابقه رو بردی .هورا دانا هم  با خوشحالی گفت :عالیه ما بردیم ... از اون روز به بعد دانا با مداد جادوییش  سریع تکالیفنش رو انجام می داد و بعد می رفت بازی میکرد مادر و پدردانا هم ، از اینکه دانا همه کارهاش رو به موقع انجام میداد خیلی خوشحال بودن .
ثبت نظر
امتیاز و نظر کاربران
پیشنهادهای مشابه

جدیدترین پیشنهادهای مشابه

هیچ کسب‌وکار مشابهی یافت نشد.