نامه از طرف مادرم نوشته شده بود. سلام و احوالپرسی اولیه مادرم را که خواند، برای لحظهای سکوت کرد و مجدداً آن را پی گرفت. هنوز نامه به انتها نرسیده بود که دیدم اشک از گوشۀ چشمش سرازیر شد....
بسم ربالشهداء والصدیقین؛ سلمان احمدپوری از رزمندگان لشکر شهید آقا مهدی باکری(لشکر عاشورا) میگفت: تابستان سال ۱۳۶۵ بود. یک ماه از اولین اعزامم به جبهه میگذشت. متوجه شدم نامهای برایم آمده، نامه را از تعاون گرفتم. به این فکر میکردم که نامه را به چه کسی بدهم برایم بخواند.
پشت خاکریز ایستاده بودم که از دور رزمندهای را دیدم. وقتی نزدیکتر آمد، با دیدن چهرۀ نورانی و لبخند زیبایی که بر لب داشت، به سویش رفتم؛ «سلام برادر! من سواد ندارم. میشه این نامه رو برام بخونید؟» با مهربانی گفت چشم. نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن.
نامه از طرف مادرم نوشته شده بود. سلام و احوالپرسی اولیه مادرم را که خواند، برای لحظهای سکوت کرد و مجدداً آن را پی گرفت. هنوز نامه به انتها نرسیده بود که دیدم اشک از گوشۀ چشمش سرازیر شد. نامه که تمام شد، پرسیدم: «برادر، مگر چی تو نامه نوشتن؟» بدون پاسخ، نامه را داخل پاکت گذاشت. دستم را در دستش گرفت و بهگرمی فشرد و گفت: «آقا سلمان! پدرت به چه کاری مشغوله؟»
گفتم: «شغل پدرم کارگریه.» مهربانانه نگاهم کرد و گفت: «آقا سلمان! یه خواهشی ازت دارم؟» با تعجب گفتم: «بفرما». گفت: «من برادر ندارم. از این لحظه تو برادرم باش. هر وقت خواستی نامه بنویسی، بیا گردان حبیب ابن مظاهر و بگو با اصغر علیپور کار دارم. خودم نامهت رو مینویسم.»
اصغر آقا با تأکید دوباره بر اینکه هر کاری داشتم پیش او بروم، بلند شد و رفت. او رفت؛ اما حسابی دلواپسم کرده بود. هیچ یک از مواردی که اصغر آقا برایم خوانده بود، اشکهایش را توجیه نمیکرد. تصمیم گرفتم نامه را به کس دیگری بدهم تا دوباره برایم بخواند. تازه فهمیدم که مادرم از فقر نالیده و از من پول خواسته است.
روز بعد تصمیم گرفتم جواب نامه را بنویسم. رفتم مقرّ گردان حبیب ابن مظاهر. از رزمندهای سراغ اصغر علیپور را گرفتم. تازه فهمیدم برادر جدیدم فرمانده هم هست! چادر فرماندهی گروهان را پیدا کردم. همین که مرا دید، برادروار، مهربانانه تحویلم گرفت و در آغوشش کشید.
در کنارش نشستم. جواب نامه را من میگفتم و او مینوشت. آخر سر هم گفتم: «بنویس، متأسفانه فعلاً پولی ندارم بفرستم.» نوشتن نامه که تمام شد، اصغرآقا بلند شد و به گوشهٔ چادر رفت. کمی بعد درحالیکه پاکتنامه را چسبانده بود، برگشت. گفت: «ببر بده تعاون لشکر تا برات پست کنن.»
روزها میگذشت و من خجل و شرمنده، منتظر جواب نامهام بودم. جواب نامه که آمد، رفتم مقر گردان حبیب ابن مظاهر. خبری از اصغرآقا و نیروهای آن گردان نبود. میگفتند رفتهاند خط مقدم. ناگزیر نامه را دادم به یکی از همرزمانم تا برایم بخواند.
مادرم در نامه نوشته بود: «خدا خیرت بدهد سلمان، با پولی که فرستاده بودی، خیلی از مشکلاتمان حل شد. با آن پول، روغن، برنج و مرغ گرفتم.»
حسابی تعجب کردم! کدام پول؟! به مخابرات لشکر رفتم و به روستایمان زنگ زدم. وقتی مادرم پشت تلفن آمد، گفت: «دستت درد نکنه پسرم. ۵۰۰ تومانی که همراه نامه فرستاده بودی، خیلی دستمان را گرفت!»
بیاختیار گریهام گرفت. کار اصغر علیپور بود. او بدون آن که متوجه شوم، لای نامهام پول گذاشته بود!
چند روز بعد گردان ما به خط پدافندی فاو منتقل شد. دو هفتهای آنجا بودیم. یکی از روزها اصغرآقا را دیدم که دنبالم آمده. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. بهگرمی مرا در آغوشش گرفت و گفت: «آقاسلمان! اینطوری برادر حالِ برادرش را میپرسد؟» گفتم: «خیلی شرمندهت هستم داداش! بیاینکه من بدانم، لای نامهم پول گذاشتی؟»
گفت: «آرومتر! چرا شلوغش میکنی. مگه ما با هم داداش نیستیم؟ نخواستم شرمندهٔ مادرت بشی!» برای داشتن چنین برادری به خود میبالیدم.
بعد از شهادت اصغرآقا تازه فهمیدم خودش کم مشکل نداشته، بیماری پدر و مادرش، دخترک دوسالهاش، همسرش که حامل فرزند دومشان بود، مرگ شوهر خواهرش، فقر و نداریاش؛ باوجود این مشکلات، او به حقوق خودش بهشدت نیاز داشت؛ اما بخش قابلتوجهی از آن را به من بخشیده بود، بیهیچ چشمداشتی!
سردار رشید اسلام، شهید اصغر علیپور تازهکندی، متولد ۱۳۴۱ در اهر، از فرماندهان دلاور گردان غواصی حبیب ابن مظاهر لشکر عاشورا بود که پس از سالها مجاهدت خالصانه، عاقبت در سال ۱۳۶۵، شب اول عملیات عاشورایی کربلای پنج، در منطقه شلمچه قفس تن را شکست و مسافرِ بهشت شد.
|| سیدجعفر حسینی ودیق(خادم الشهداء)
https://fashnews.ir/122509
ثبت نظر
امتیاز و نظر کاربران
- قبل
- 1
- 2
- 3
- ...
- 18
- بعد
پیشنهادهای مشابه
جدیدترین پیشنهادهای مشابه
هیچ کسبوکار مشابهی یافت نشد.