گروه مطالعاتی دریادلان خط شکن
48 بازدید
بسته
07:00:00 - 17:00:00
درباره گروه مطالعاتی دریادلان خط شکن
گروه مطالعاتی دریادلان خطشکن با هدف زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا و ایثارگران، در مسیری از عشق و وفاداری، به جمعآوری، تدوین و بازخوانی زندگینامهها، خاطرات شفاهی، نامهها و وصیتنامههای آنان گام نهاده است. این گروه، با دیدی پژوهشی و دلی عمیقاً ایثارگرانه، تلاش میکند تا خاطرهٔ شهدا را از حاشیهٔ فراموشی بیرون کشیده و بهعنوان سرمایهای فرهنگی و ارزشی، در اختیار نسل امروز و آینده قرار دهد.
فعالیتهای گروه در سه محور اصلی شکل گرفته است:
🔹 مطالعه و تحقیق — تحلیل عمیق زندگینامهها در بستر تاریخی، اجتماعی و فرهنگی،
🔹 مستندسازی خاطره — ثبت شفاهی و تصویری گفتههای خانوادهها، همرزمان و دوستان شهدا،
🔹 ارتباط معنادار — دیدار مستمر با خانوادههای ایثارگران، نه تنها برای گردآوری اطلاعات، بلکه برای ایجاد فضایی از همدلی، تسلی و تقدیر.
دریادلان، جایی است که خاطره دریا میشود — و خطشکن، کسی که با دلِ راسخ در عشق، سکوت را میشکند و صدای حق را زنده نگه میدارد.
ما، گروه مطالعاتی دریادلان خطشکن، نه تنها خاطره مینویسیم — بلکه حضور میسازیم.
مرور یکخاطره از شهید علی تجلایی؛ یکی از علیاکبرهای سالهای جنگ است. اینخاطره توسط حاج غفار رستمی از فرماندهان لشکر عاشورا در دفاع مقدس روایت شده که مشروح آن در ادامه میآید:
زمستان ۱۳۵۸، دوره آموزشی سپاه در پادگان خاصابان برگزار میشد. علی تجلایی، مربی سختگیر تاکتیک و سلاح، فرماندهی امور پادگان را هم بر عهده داشت.
اواخر دوره، شبی آسایشگاه را گاز اشکآور پر کرد و صدای تیراندازی بلند شد. مربیان فریاد می زدند: «دموکرات حمله کرده است!» ما بیش از صد نفر را تحت آتش گلولههای رسام و انفجار نارنجک، به بیرون هدایت کردند. در هوای سرد و برفی دیماه، ما را مجبور به دویدن، غلتیدن روی گلولای و سینهخیز رفتن در اطراف دریاچه ارومیه کردند تا مانور شبانه در شرایط سخت به اتمام برسد. پس از چند ساعت، خسته و عصبانی به آسایشگاه بازگشتیم.
صبح روز بعد، خبر رسید که ابوالحسن آل اسحاق، مسئول عملیات سپاه تبریز، برای بررسی مانور آمده است. خوشحال بودیم که مربیان به خاطر سختگیری مؤاخذه میشوند. به هم می گفتیم دیدید ما هم خدایی داریم! آل اسحاق، مربیان را فراخواند و به تجلایی گفت: «شما دیشب بیش از حد متعارف از مهمات جنگی استفاده کردید. اسراف کردید و بیتالمال مسلمین را هدر دادید!»
علی تجلایی بدون هیچ اعتراضی پذیرفت که تنبیه شوند تا حسابشان برای قیامت باقی نماند. او درخواست کرد تا آنها را با طناب به پشت وانت بسته و روی زمین بکشند. او لباسی کهنه روی لباس نو پوشید و خود را به طناب بست.
در ابتدا از تنبیه مربی سختگیر خوشحال بودیم، اما وقتی وانت حرکت کرد و تجلایی از شدت درد از سینه به پشت چرخید، شادی ما به ناراحتی تبدیل شد. تجلایی حدود ۸۰ متر کشیده شد. وقتی بلند شد، لباسهایش پاره شده بود، اما دست راستش را با مشتی گره کرده بالا برد و فریاد زد: « الله اکبر – خمینی رهبر!» او این تنبیه را با جان و دل پذیرفته بود.
پس از اعزام به جبهه، تازه فهمیدیم که مدیون سختگیریهای علی تجلایی هستیم؛ هر که در آموزش زحمت بیشتری بکشد، در میدان نبرد خسارت کمتری خواهد دید.
سردار شهید علی تجلایی، متولد سال ۱۳۳۸ در تبریز، سال ۱۳۵۸، به عضويت سپاه پاسداران درآمد و به عنوان مربی آموزش پادگان خاصابان مشغول بکار شد. پس از مدتی برای مبارزه با نیروهای ضد انقلاب به کردستان رفت، سپس به افغانستان مهاجرت کرد و اولین مرکز آموزش فرماندهی مجاهدین افغانی در داخل کشور افغانستان را تأسیس نمود. با شروع جنگ تحمیلی به ایران بازگشت و در نبرد هلاویه و حماسه سوسنگرد با عنوان فرمانده عملیات و معاون عملیاتی سپاه شرکت کرد. علی در طول سالهای دفاع مقدس، مسئولیت های مختلفی را بر عهده گرفت.
قائم مقامی فرمانده قرارگاه ظفر و فرماندهی طرح و عملیات قرارگاه خاتم الانبیاء(ص) ستاد کل نیروهای مسلح از دیگر موارد کارنامه شهید تجلایی هستند. او معروف به «علی رگبار» بود و اسفند ۱۳۶۳ در عملیات بدر، همچون یک بسیجی گمنام همراه سایر بسیجیان راهی خط مقدم شد و به شهادت رسید.
بخشی از وصیتنامه اینشهید، از اینقرار است:
- در همه حال، خدا را ناظر بر اعمال خود بدانيد.
- ياور ستمديدگان و مستمندان جامعه و تمامي مستضعفين باشيد.
- در راه تحقق اهداف اينانقلاب آزادیبخش، از جان و مال خود دريغ نكنيد.
* شهید تجلایی در نگاه سردار سلیمانی
شهید علی تجلایی، آموزش تاکتیک در پادگان امام علی (ع) تهران، برای فرماندهان گردانهای سراسر کشور از جمله شهید «حاج قاسم سلیمانی» را برعهده داشت. حاجقاسم که شناخت کاملی از شهید تجلایی داشت، وقتی کتاب «شهادت شکار» در حال آمادهسازی بود، تقریظی برای این کتاب نوشت که در بخشی از آن، یاد شهید تجلائی را به عنوان مربی خود و فرماندهی منحصر بفرد گرامی داشته است.
متن حاجقاسم سلیمانی به اینترتیب است:
«این دست نوشتههای زیبا و عبرت آمیز [کتاب شهادت شکار] را خواندم. تمام تجلی عمق قلبی شهید تجلایی بود. دینداری عمیق، بیتاب شهادت، شجاعت در عمل، فهم در تدبیر، ذکاوت در اداره، بیزاری از دنیا و همه توجه به خدا و قیامت، همه آنها را در حیات حضوری و شهودی او ما شاهد بودیم و نورانیت فوق العاده تجلی خورشید درونی او بود.
خود همین نوشتهها بدون دستکاری، پیام زیبا و ارزشمندی برای هر طالب راهی به سوی خدا است. اگر کسی بتواند همان چند صفحه کوتاه او را در بحث سوسنگرد، آن حماسه ارزشمند به هنر و نوشته تبدیل کند، زیباترین جلوه بشری و غیرت و همت یک انسان را میتواند به نمایش بگذارد. درود و رحمت و رضوان خداوند سبحان برآن عاشق دهها بار به شهادت رسیدهاش علی عزیز که استادم نه در آموزش بلکه در همه چیز بود و به خوبی حق این نام مبارک و زیبای علی را به جا آورد و تجلی، تجلی چنین نام نام آوری شد.
قاسم سلیمانی ۱۷ مرداد ۱۳۹۷»
منبع: https://www.tabnak.ir/005gGJ
سیدجعفر حسینی ودیق یکی از رزمندگان آذریزبان سالهای دفاع مقدس است که بهعنوان غواص لشکر ۳۱ عاشورا در دو عملیات بزرگ کربلای ۴ و ۵ شرکت کرده و در کربلای ۵ در درگیری با یکسنگر کمین دشمن مجروح شد.
حسینی ودیق خاطرات مختلفی از غواصان لشکر عاشورا دارد که تعداد زیادی از آنها شهید شدهاند. یکی از اینشهدا حسین زکی است که حسینی بر معرفیاش تاکید دارد و یکی از خاطراتش از اینغواص دفاع مقدس، رشوهدادنش برای شهادت است.
مشروح اینخاطره را که برای انتشار در اختیار تابناک قرار گرفته، بهروایت غواص جانباز سیدجعفر حسینی ودیق میخوانیم:
اسماعیل وکیل زاده از غواصان گردان حبیب بن مظاهر لشکر عاشورا میگفت: «آبان ماه 1365 بود. قرار بود نیروهای گردان ما ، برای طی آموزش های غواصی به اردوگاه قجریه اعزام شوند. نیروهای این این گردان، غالباً از افراد ورزیده و اعزام مجدد انتخاب شده بودند. صبح یکی از روزها با برادرزاده ام حسن وکیل زاده در چادر نشسته بودیم که دیدیم حسین زکی، جلوی چادر ما ظاهر شد. حسین پسر خالۀ حسن بود. از دیدنش خوشحال شدیم. به داخل چادر دعوت و به یک لیوان چایی میهمانش کردیم.
حسین می گفت تازه به جبهه آمده و در واحد بهداری لشکر سازماندهی شده است. او دلش می خواست برای جنگ با دشمن، به گردان خط شکن حبیب بن مظاهر بیاید. حسین از من و پسر خالهاش حسن که معاون گروهان بود؛ میخواست پارتی انتقال او باشیم. اما ما قبول نمی کردیم و میگفتیم در این شرایط انتقال به گردان حبیب ممکن نیست. برای اینکه اولاً این نیروها از مدتها قبل در سد دز آموزش های آبی – خاکی را گذرانده اند؛ ثانیاً خیلی از نیروهای این گردان، غیر ممکن است از عملیات آتی، سالم برگردند! ولی حسین پافشاری می کرد؛ از او اصرار و از ما انکار! بالاخره حسین با ناراحتی و گفتن اینکه فکر کردم فامیلهایم به دردم می خورند! با حالت قهر بلند شد و رفت.
عصر همان روز حسین را دیدم که ساک به دست و خوشحال برگشت چادر ما! گفتم «چه عجب؟!» با خوشحالی وصف ناپذیری گفت: «کار انتقالم به گردان شما حل شد!» با تعجب گفتم: «چهجوری؟!» گفت: «وقتی دیدم آبی از شما برام گرم نمیشه، خودم حلش کردم! رفتم پیش مسئولم در واحد بهداری و درخواست انتقالم را مطرح کردم. اول قبول نمیکرد و میگفت «خودمان به نیرو نیاز داریم.» اما من به خاطر علاقه به حضور در گردان رزمی، نمی خواستم این فرصت را از دست بدم. فکری به نظرم رسید. موقع اعزام به جبهه، مادرم یک کیلو گردو از محصولاتمان داخل ساکم گذاشته بود. آن را بردم دادم به مسئولم و در نهایت راضی شد برگ انتقالم را امضاء کند!»
به روح بلند او غبطه میخوردم.
غواصی که برای شرکت در حمله رشوه داد/پدر و مادرم نگران نباشید!
از راست؛ اسماعیل وکیل زاده؛ شهید حسن وکیلزاده و شهید حسین زکی
حسین زکی دیزجی متولد ۱۳۴۶ در روستای دیزج امیرمدار شهرستان اسکو، پس از عضویت در گردان حبیب بن مظاهر، دوره سخت و طاقت فرسای آموزش شبانه روزی غواصی در آب مثل یخ کارون را با موفقیت به پایان رساند و در شب اول عملیات کربلای پنج به همراه پسر خاله اش حسن وکیل زاده، پس از خط شکنی و نبردی قهرمانانه، مزد زحمات خالصانه خود را گرفت و به برادر شهیدش پیوست.
بخشی از وصیت نامه شهید زکی به اینترتیب است:
آری، برادران! بياييد دين خودمان را به اسلام و قرآن ادا كنيم. اگر مسلمان هستيم، بايد از دين و كتاب خود (قرآن) دفاع كنيم كه خون شهدای بسياری در اين راه ريخته شده است؛ به خدا قسم ما مديون خون اين عزيزان هستيم. امروز اگر ما احساس مسئوليت در قبال انقلاب اسلامی و جنگ تحميلی نكنيم، در روز قيامت ائمه معصومين و شهدا از ما بازخواست خواهند كرد كه آن روز، روز سختی خواهد بود.
پدر و مادرم! نگران نباشيد، به ميهمانی امام حسين (ع) و علیاكبر (ع) میروم و خداوند مهربان ميزبان تمامی شهدا میباشد.
خواهرانم! شما هم چون زينب كبری(س) صبور و مبارز و مانند ايشان پيامرسان خون شهيدان باشيد.
پدر و مادر عزيزم! ببخشيد كه نتوانستم نسبت به شما حق فرزندی را ادا كنم، ولی در اين زمان درخت اسلام نياز شديد به خون شهدا دارد تا بارور شود. بعد از شهادت من، همچون امام حسين (ع) و زينب كبری (س) صبور و شكرگزار خداوند باشيد.
منبع: https://www.tabnak.ir/005d1K
میراسلام، برادر شهید سیدصابر اوجاقی ودیق میگفت: «برادرم قبل از اینکه عازم میدانهای نبرد شود، در حوزه علمیۀ شهرستان مرند درس طلبگی میخواند. ما ساکن روستای ودیق شهرستان جلفا بودیم. آن موقع روستای ما برق و تلفن و راه ارتباطی ماشینرو با شهر نداشت. برای رفتن به شهر باید مسافتی را پیاده طی میکردیم، سوار مینیبوس روستای همجوار میشدیم تا خودمان را به شهر برسانیم.
اوایل پائیز سال 1364 بود. چند صباحی بود که از سیدصابر خبری نداشتیم. روزی مادرم گفت یک گونی گردو و برگه زردآلوها را برای سیدصابر ببرم. فردایش صبح زود گونی را برداشتم و پیاده راه افتادم تا از مینی بوس مرند جا نمانم. بعد از سه ربع پیادهروی، رسیدم ایستگاه مینیبوس. دقایقی بعد، مینیبوس رسید و سوار شدم.
سه ساعتی توی راه بودیم تا رسیدیم مرند. آدرس حوزه علمیه را پرسیدم و خودم را به آنجا رساندم. وقتی سراغ سیدصابر را گرفتم، حجرهای را نشانم دادند. او را که دیدم، صدایش کردم. جلدی آمد بیرون حجره. از دیدن هم خیلی خوشحال شدیم. یکدیگر را در آغوش گرفتیم. سیدصابر به داخل حجره دعوت و به یک لیوان چایی میهمانم کرد.
گونی گردو و برگه زرآلوها را به او دادم و گفتم مادرمان فرستاده. خیلی تشکر کرد. بعد طناب آن را باز کرد و گونی را گذاشت دم درب حجره!
آن روز مهمان سیدصابر بودم. دوستان طلبه او وقتی از کنار حجره رد میشدند، سیدصابر تعارف میکرد و هر کدام مشتی گردو و برگه زرآلود برمیداشتند. با خود میگفتم، من اینها را با اینهمه زحمت برای تو آوردم یا برای بقیه؟! صبح روز بعد که بر میگشتم، گونی خالی شده بود!
هفت ماه بعد وقتی در مراسم ختم برادر شهیدم، روحانی مجلس، آیۀ «اِنَّ الَذینَ آمَنوا وَ هاجَروا وَ جاهَدوا فی سَبیلِاللهِ بِاَموالِهِم وَ اَنفُسِهِم اَعظَمُ دَرَجَهً عِندَاللهِ وَ اُولئِکَ هُمُالفائِزُون» را توضیح میداد، تازه فهمیدم که مقدمه گذشتن از جان، گذشتن از مال است؛ و سیدصابر چه زیبا این مراحل را طی کرد و شد عزیز خدا...»!
سیدجعفر حسینی ودیق (خادم الشهداء)
شور و شوق جانفشانی حاجاسد نیکنفس از نیروهای تدارکات گردان حبیب ابن مظاهر لشکر عاشورا میگفت: پنجم دیماه سال ۱۳۶۵، روز بعد از نبرد کربلای چهار، بچههای غواص از موقعیت عملیات برمیگشتند اردوگاه شهید اجاقلو. وقتی از کمپرسیها پیاده میشدند، حاجرضا داروئیان را دیدم که لنگانلنگان حرکت میکند. جلوتر آمدم و پرسیدم، حاجرضا چرا میلنگی. نگاهی به پای راستش کردم و بهشوخی گفت، من نمیلنگم، خودت میلنگی! گفتم، خدا اجرت دهد.
آن روز دیگر او را ندیدم. عصر از بچهها سراغش را گرفتم. گفتند در عملیات زخمی شده بود. برای مداوا رفته است اهواز. دو - سه روز بعد حاجرضا را دیدم که با پای در گچ و عصا در بغل، برگشته موقعیت! نزدیکش رفتم. تا من را دید، گفتم، ببین حاجی کی میلنگه؟! باخنده گفت، نمیخواستم کسی از زخمیشدنم خبردار بشه اما این گچگرفتگی کار را خراب کرد.
چند روز بعد، قرار شد برای نیروهایی که باید در عملیات کربلای پنج، بهعنوان نیروی غواص شرکت میکردند، تجهیزات لازم داده شود. دریادلان بسیجی یکییکی میآمدند و با شور و شوق عجیبی لباسهای غواصی و دیگر وسایل را تحویل میگرفتند. حاجرضا هم که در گوشهای نظارگر این صحنهها بود، دقایقی بعد جلو آمد و گفت: «حاجاسد، به من هم لباس غواصی بده!» نگاهی به پای گچگرفتهاش کردم و گفتم: «حاجی با این پا میخوای بری غواصی؟!» حالش گرفته شد و سرش را پائین انداخت و از آنجا دور شد.
نگاهم را هنوز از او برنداشته بودم. کمی که دورتر شد دو سنگ از زمین برداشت، یکی را زیرپای گچگرفتهاش گذاشت و با آن یکی چندین ضربه به گچ وارد کرد و آن را شکست. همچنان نگاهش میکردم که لنگانلنگان دوباره به طرفم آمد و اینبار با قاطعیت لباس غواصی خواست. دیگر بهانهای نداشتم که او را از رفتن به عملیات باز دارم. ناچار یکدست لباس غواصی به او دادم. حاجرضا آن را گرفت و لنگانلنگان رفت...
مداح شهید حاجرضا داروئیان، متولد سال ۱۳۴۵ در تبریز، پس از سالها مجاهدت، در اوایل سال ۱۳۶۷ در خط پدافندی فاو مزد زحمات خالصانۀ خود را گرفت و افتخار ابدی یافت.
سیدجعفر حسینی ودیق(خادمالشهدا)
غلامحسین اکبری از رزمندگان لشکر عاشورا میگفت: در مراحل اولیه شروع عملیات کربلای پنج در شلمچه، گردان حبیب ابن مظاهر بهدلیل شهادت و جراحت بسیاری از نیروها از هم پاشید و توانایی هماهنگی و انسجام خود را از دست داد. رزمندگانی که باقیمانده بودند، برای ادامه عملیات در گردان امامحسین(ع) سازماندهی شدند. من و علی پاشایی هم به این گردان پیوستیم.
روز دوم حضورمان در آن گردان شده بود. دو شبانهروز درست و حسابی نخوابیده بودیم. بعدازظهر آنروز چشمهایم رفتهرفته بسته میشد. کنار خاکریزی نشسته بودیم. سرم را روی زانوی علی پاشایی گذاشتم تا قدری خستگی درکنم. «مصطفی پیشقدم» و «احد مقیمی»را دیدم. آنها خداقوتی به ما گفتند و گذشتند. صدای انفجار و زوزه گلولههای خمپاره لحظهای قطع نمیشد. سرم همچنان روی زانوی علی بود.
مواضع ما زیر آتش بیرحمانۀ تانکهای بعثیها بود. پیشقدم و مقیمی بهطرف خاکریز ما برمیگشتند که صدای انفجار مهیبی شنیده شد. دیگر اثری از خاکریز دیده نمیشد. یکلحظه چشمم به احد مقیمی افتاد که تن بیسرش هفت هشت قدمی جلوتر رفت و روی زمین افتاد. مصطفی پیشقدم هم پرکشید.
با چشمانی اشکبار، پیکر خونین عاشقانی را میدیدم که در معرکه نابرابر تانک و تن، جانانه جنگیدند و سر دادند. من همچنان بهتزده و اندوهگین مانده بودم. برای لحظاتی به شعر «غواصلار» پناه بردم و آشوب دلم را با کلام «صمد قاسمپور» آرام کردم:
اولماسا یارهسی کیمسه، حرم یاره گئدنمز
هر گوزین اولماسا قانپردهسی، دیداره گئدنمز
هر باش عالمده بلی! عزتیلن داره گئدنمز
بزم دلداره گئدنمز یئتیشر بیر یئره ایلر
اوز اوزندهن، سفر عاشیق
عشق میدانینه شوقیله اولار رهسپر عاشیق
حلقه داری گوروب، قانلی لب ایله اؤپر عاشیق
اولین مرحله عشقیده باشدان گئچر عاشیق
سرعتیله بو هیاهودا گلیب قافله گئچدی
ساقی بزم شهادت گوزل انسانلاری سئچدی
قانشرابین، هره ظرفیتینین قدریجه ایچدی
فقط الله، هامی هئچدی
سردار شهید احد مقیمی، متولد 1345 در تبریز، رئیس شجاع و عارف ستاد تیپ دوم لشکر 31 عاشورا بود که در ادامۀ عملیات کربلای پنج، بیسر به وصال یار رسید.
سیدجعفر حسینی ودیق (خادمالشهداء)
اصغر نعمتی از همرزمان سردار شهید، حسن کربلایی میگفت: تابستان سال 1396 بود. برای زیارت قبور شهدا به گلزار وادی رحمت تبریز رفته بودم. طبق روال، سری هم به مزار سردار شهید، حسن کربلایی، از همرزمان و دوستان هممحلهایم زدم. وقتی رسیدم، دیدم یک خانم میانسالی کنار قبر نشسته و روی قبر هم شیرینی و میوه چیده است! فکر کردم خواهر شهید کربلایی است.
خانواده حسن را میشناختم. نزدیکتر آمدم، دیدم شخص دیگری است. تعجب کردم! گفتم: میبخشید خواهر، شما با این شهید نسبتی دارید؟ گفت: «نخیر!» گفتم: پس این شیرینی و میوه برای چیست؟ گفت حاجتی داشتم، روا شده. آمدهام نذرم را ادا کنم! گفتم قضیه چیه؟ گفت مدتی بود مشکل خاصی در خانواده داشتم. به هر دری میزدم رفع نمیشد. از همه جا مایوس شده بودم. چند هفته پیش برای حل مشکلم به جایی مراجعه کرده بودم. ناامید در حال بازگشت به خانه بودم. در خیابان چشمم به عکس شهید خوش سیمایی خورد. شهید، حسن کربلایی! شنیده بودم شهدا مشکلگشا هستند و هرکسی خالصانه متوسل به آنها شود، دست خالی برنمیگردد. با خود گفتم، عجب شهرتی دارد. کربلایی! من هم متوسل به این شهید شوم. با سوز دل گفتم، ای شهید! تو در راه خدا به شهادت رسیدهای. نام خانوادگیات هم که کربلایی است. پیش خدا مقام و منزلت داری. چه میشود از خدا بخواهی مشکل من را حل کند؟ اشکهایم جاری شده بود. نذر کردم اگر مشکلم حل شد، برای شهید حسن کربلایی میوه و شیرینی پخش کنم. برگشتم خانه. شب که خوابیدم، در عالم رویا، دیدم رزمندهای بلندقد و رعنا، که چکمه پوشیده است، سراغم آمد. نزدیکتر که شد، دیدم همان شهید است؛ حسن کربلایی!
سلام داد و گفت: «خواهرم!، صبح از من خواستی که واسطه شوم، خدا مشکلت را حل کند. نگران نباش. انشاءالله به همین زودی مشکلت حل میشود». چند روز بعد از این قضیه، مشکلی که به هر دری زده بودم حل نشده بود، به خودی خود حل شد!
خدا را شاکر بودم و برای شهیدی که واسطۀ حل مشکلم بود، فاتحهای خواندم. با این عنایت شهید کربلایی، برای پیدا کردن مزار شریفش، به بنیاد شهید رفتم و آدرس گرفتم؛ و آمدهام نذرم را ادا کنم.
شهید حسن کربلایی، جانشین گردان حبیبابن مظاهر(س)، کربلایی بود و مسافر! تا رسیدن به کربلای پنج، منزل به منزل که نه، میدان به میدان راه پیموده بود. حسن کربلایی تا رسیدن به کربلای پنج در بیستم دیماه 1365، بیست و هفت سال سفر را راه پیموده بود. از سال 1338 از زادگاهش تبریز تا بیستم دیماه 1365 تا کربلای پنج.
او در خانوادهای مستضعف و مذهبی دیده به جهان گشوده بود. تا دوره راهنمایی تحصیل و درس و مشق را پی گرفته بود و از آن پس، چونان اکثر محرومان جامعه، مدرسه را رها کرده بود تا یاوری باشد برای معیشت خانوادهاش.
از همان دوران کودکی با مسجد و محافل الهی آشنا شده بود. بدین جهت، در ماههای پرتپش انقلاب اسلامی، یکدم از تلاش بازنایستاد و از آن پس، بعد از تشکیل سپاه، به سلسه سبزپوشان دوران دفاع مقدس پیوست. با شروع جنگ، از شهر و دیار خود بار سفر بست و تا کربلای 5 در میدانهای مختلف استقامت ورزید.
سیدجعفر حسینی ودیق(خادمالشهداء)
بهنام خدای شهیدان؛ فرمانده گردان نماز شبخوانها حاج غفار رستمی میگفت: «اصغر قصاب عبدالهی، فرمانده شجاع و کاربلد گردان امام حسین(ع) از لشکر عاشورا، نهتنها خود اهل تهجّد و شبزندهداری بود، بلکه فرمانده گردانی بود که بیشتر نیروهایش نیز از نماز شبخوانان و اهل دل بودند.
چند روز پیش از آغاز عملیات بدر در اسفند سال 1363، برای رساندن پیام آقا مهدی باکری به محل استقرار گردان امام حسین(ع) در دزفول رفتم. هنوز حدود یک ساعت به اذان صبح مانده بود که رسیدم. به چادر فرماندهی رفتم، اما کسی آنجا نبود! به چادر دستهی مجید شریفزاده سر زدم، ولی از او و نیروهایش هم خبری نبود.
یکی از نیروهای تدارکات گردان را دیدم و پرسیدم: اصغرآقا و مجید شریفزاده کجا هستند؟ نیروها را برای رزم شبانه بردهاند؟ او پاسخ داد: نه حاجآقا، همهشان در حسینیه گردان مشغول خواندن نماز شباند!
بهطرف حسینیه رفتم. هرچه نزدیکتر میشدم، نالههای عاشقانهای به گوش میرسید: الهی العفو، الهی العفو... یا ربّ العاصین... الهی و ربّی من لی غیرک و ....
وقتی داخل حسینیه شدم، صحنهای دیدم که هیچگاه از یادم نخواهد رفت. جمع زیادی از رزمندگان، چفیه بر سر، در کنار هم نشسته بودند و غرق در استغاثه و راز و نیاز با پروردگارشان، اشک میریختند. نالههای عاشقانهشان، دلها را به پرواز در میآورد.
چند روز بعد، عملیات بدر در شرق دجله آغاز شد. در همان روزهای نخست، مجید شریفزاده زخمی شد. زخم سرش را بستیم و او را به عقب منتقل کردیم. سه چهار روز بعد، دوباره مجید را دیدم که با سری باندپیچیشده به منطقه برگشته است!
به اصغر قصاب گفتم: ببین اصغرآقا، مجید با این حال دوباره آمده... مجید که حرف ما را شنید، رو به من کرد و گفت: حاجآقا، ما در نماز شبهایمان با خدا عهد بستهایم که تا آخرین نفس و قطره خون، در راه اسلام و قرآن بمانیم و دست از مبارزه برنداریم.
و چنین بود که در ادامه عملیات، اصغر قصاب، مجید شریفزاده و بسیاری از رزمندگان نماز شبخوان گردان امام حسین(ع)، به عهد خود با خدا وفا کردند و پس از نبردی جانانه، قفس تن را شکستند و به وصال یار رسیدند.
سیدجعفر حسینی ودیق(خادمالشهدا)
غلامرضا کاظمی راشد(برادر شهیدان کاظم و ساجد کاظمی راشد) میگفت: «اواخر سال 1363، چند روز قبل از عملیات بدر بود. با برادرم ساجد در گردان امام حسین(ع) لشکر عاشورا همرزم بودیم. ساجد از نظر سنی کوچکتر از من ولی از نظر جثه قویتر بود.
فرمانده گروهان ما «خلیل نوبری» بود. «اصغر قصاب عبدالهی»، فرمانده گردانمان به فرمانده گروهانها سپرده بود. برخی از نیروها اجازه شرکت در عملیات را ندارند: افرادی که نامزد دارند؛ شرکت همزمان دو برادر در عملیات؛ و همچنین محمدرضا باصر که دارای همسر و فرزند بود.
یکی از روزها در چادر نشسته بودیم که فرمانده گروهان ما به من گفت: آقاغلامرضا، دستوری از سوی فرماندهی گردان آمده که شرکت همزمان دو برادر در یک عملیات را منع کرده. با این دستورالعمل از بین تو و برادرت ساجد، یکی باید در عملیات شرکت کنید! حالا چهکار میکنید؟
گفتم: «تکلیف مشخصه. من دو سال از ساجد بزرگترم. پس باید در عملیات شرکت کنم.»
خلیل نوبری گفت: «آخه ساجد هم میگه، من شیش ماه زودتر از غلامرضا به این گردان آومدم! پس اولویت رفتن با منه.» حالا من چهکار کنم؟
گفتم: «هر طور شما امر کنید!» خلیل گفت: «برای مشخص شدن نفر منتخب، بلندشین با هم کشتی بگیرین! هرکدوم برنده شدین، مجوز رفتن به عملیات رو دریافت میکنین!»
برای مسابقه، آمدیم وسط چادر. میدانستم ساجد زبر و زرنگ است و اگر دیر بجنبم، او برنده کشتی خواهد بود. بهاینخاطر فرمانده اعلام شروع نکرده، پای ساجد را گرفتم و او را به زمین زدم. با خوشحالی بلند شدم. اما ساجد گفت: خلیلآقا، این نشد. شما شروع مسابقه رو اعلام نکرده بودین! فرمانده گفتۀ ساجد را تصدیق کرد و مجددا مسابقه کشتی با «یک. دو. سه»ی خلیل شروع شد و ایندفعه ساجد پیروز میدان بود.
با این نتیجه، ساجد مجوز شرکت در عملیات بدر را گرفت. او رفت... یک روز پس از شروع عملیات به شهادت رسید و عزت ابدی یافت. صبح روز عملیات، من به اسلکه آمدم؛ کنار بلمها. بچههای مجروح را به عقب میآوردند. تا ظهر آنجا بودم. ظهر آمدم داخل بنهها. کنار اسکله به تخلیه پیکر شهدا و مجروحین کمک میکردم. خبری از ساجد نبود. محمود آغنده آمد و گفت، دیروز بعد از ظهر شهید شده است. از 300 نفر اعزامی، 11 نفر سالم برگشتند عقب.
ساک ساجد را از تعاون گردان گرفتم و تنها برگشتم تبریز. دفعات قبل وقتی با ساجد برمیگشتیم، آیفون خانه را که میزدیم، وقتی میگفتند «کیه؟»، دوتایی باهم میگفتیم «منم». اینبار وقتی آیفون را زدم، در پاسخ کیه، ماندم چه بگویم؟! در باز شد. خواهرم گفت: «غلامرضا، اینطوری امانتداری میکنن؟». مانده بودم چه بگویم. مادرم آمد و با تندی به خواهرم گفت: «چرا اینطوری با اون رفتار میکنی؟ ساجد رفته پیش برادر بزرگترش کاظم. اگه غلامرضا و علیرضا هم شهید بشن، من ناراحت نمیشم. همگی فدای دین اسلام.»
با حرفهای مادر، برای ادامه راه روحیه مجدد گرفتم...
سیدجعفر حسینی ودیق(خادم الشهدا)
بسم ربالشهداء والصدیقین؛ سیدقاسم شجاعی از فرماندهان گروهان در گردان امام سجاد(ع) لشکر عاشورا میگفت: «تابستان سال 1365 بود. محمد قنبرلو، فرمانده گردان، عصر یک روز که از مرخصی برمیگشت، گرفته بهنظر میرسید.
من و برخی دوستان به همدیگر میگفتیم یعنی چه شده است که فرمانده اینقدر ناراحت است؟! در این فکرها بودیم که در برنامه صبحگاه روز بعد گردان، علت ناراحتی او مشخص شد.
قنبرلو که با آه و حسرت صحبت میکرد، میگفت: به شهر خوی که رفته بودم، با اعلامیۀ ترحیم برادر پاسداری روبرو شدم که نوشته شده بود پاسدار مرحوم...! انسان با دیدن عنوان پاسدار مرحوم غصه میخورد. واقعاً حیف نیست پاسدار و بسیجی بمیرد و شهید نشود؟ باید زندگی دنیوی پاسداران و بسیجیان ختم به شهادت گردد. باید پیشوند ما واژۀ «شهید» باشد، نه «مرحوم»!
خوشا بهحال محمد قنبرلو(از همرزمان شهید آقامهدی باکری) که پس از سالها مجاهدت در راه اسلام، عاقبت در عملیات کربلای 8، با شهادت از این دنیا رفت و عنوان زیبای «پاسدار شهید» پیشوند زینتبخش نامش شد و در کاروان شهدا «عند ربهم یرزقون» گردید.
راوی: سیدجعفر حسینی ودیق(خادمالشهداء)
بعدازظهر روز آخر آذرماه سال ۱۳۶۵، گروهی از ستاد لشکر برای مستندسازی آمده بودند. مصاحبه میکردند و عکس میگرفتند. هرکس چیزی میگفت: «امام رو تنها نذارید»، «نذارید اسلحۀ شهدا روی زمین بمونه» و…
وقتی نوبت به یوسف قربانی[۱] رسید، از او پرسیدند: «غواص یعنی چه؟»
یوسف جواب داد: «یعنی مرغابی امام زمان(عج).»
بعد ااز او پرسید: «اگه حرفی، پیامی داری بگو.»
گفت: «من کوچکتر از اونم که پیامی داشته باشم، فقط این رو میدونم که:
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند
روبهصفتان زشتخو را نکشند
گر عاشق صادقی ز مردن مهراس
مردار بود هر آنکه او را نکشند»
بعضی از بچهها از مصاحبه کردن و عکس گرفتن فرار میکردند. سعی میکردند خود را از دید دوربین مخفی کنند. میل به گمنامی در وجودشان موج میزد. یکی از این گمنامها سیداحمد موسوینژادان[۲] بود. وقتی غلامرضا جعفری برای مصاحبه سراغش آمد، حاضر به مصاحبه نشد و غواص بغلدستی خود را شایستۀ مصاحبه معرفی کرد.
آن روزها دیگر خبری از شیطنت نبود و بچهها با همدیگر مهربانتر شده بودند. بازار وصیتنامه نوشتن هم گرم بود. هرکس با کاغذ و قلمی گوشهای با خود خلوت میکرد و آخرین حرفهای دلش را مینوشت. همه میدانستند که احتمال دارد هیچوقت برنگردند. ناصر نجار رسولی، عباس منتخبی، یوسف خوئینی، داوود ابراهیمخانی، قاسم محمدی، رضا چمنی، حسین حبیبی، وحید کاوهئی، علیرضا عبدی، حسین نقوی، رضا بیگدلی، اصغر نقدی و خیلیهای دیگر را میدیدم که گوشهای نشسته بودند و داشتند وصیتهای خود را مینوشتند.
ناصر نجار رسولی[۳]، همرزم عارفم می نوشت:« از اول می دانستم دراین راه شهید شدن هست، تکه تکه شدن هست،اسارت هست، قطع شدن اعضاء و جوارح هست و لکن همه این را به جان خریدم و با عزمی راسخ عازم جبهه شدم تا دین خود را نسبت به دین و انقلاب ادا کنم.»
داوود ابراهیمخانی[۴]، همرزم دوستداشتنیام، مینوشت: «خدایا! تو که بهتر میدانی من علاقۀ زیادی به پدر و مادرم و برادر و خواهرانم و اقوام و دوستانم دارم. ولی برای من اسلام عزیزتر از آنهاست. وقتی اسلام در خطر باشد، باید برای رضای خدا از همۀ اینها گذشت. خداوندا! مرگ مرا شهادت در راه خودت عطا فرما و موقع شهادت به جای ناله، ذکرت را به زبانم بیاور و با چهرۀ خندان مرا ببر.»
عباس منتخبی[۵] با اشک شوق در چشم مینوشت: «لحظات شورانگیز و روحانی است. در چهرۀ هریک از برادران نور صفا و صمیمیت و اخلاص نمایان است. گویی اینان به سوی مرگ نمیروند که جانفشانانه در حرکتاند. مرگ نیست، حیاتی است جاودانه، تولدی است از نو و زیستنی است روحانی. هرچند که مرا لیاقت چنین مرگی نیست، ولی لبانم زمزمه میکند اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک. جانم در تلاطم است. گویی این سرزمین کربلا و عاشوراست، صدای هل من ناصرٍ ینصرنی حسین(ع) هنوز به گوشها میرسد و از وجودم ندا برمیخیزد لبیک یا خمینی. با این ندا فانوس خاموش قلبم با نور الهی روشنیِ تازه میگیرد و جانم به سوی معبود به اوج درمیآید.»
وحید کاوهئی[۶]، غواص دریادل سلماسی، مینوشت: «امت قهرمان ایران! همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید و هرگز امام و یارانش را تنها نگذارید. دست از یاری اسلام برندارید که ما هرچه داریم از اسلام است. ای مادران شهدا! انشاءالله با باز کردن راه حرم مطهر مولایمان حسین(ع) و پیروزی نهایی رزمندگان اسلام دل شکستۀ شما شاداب میشود. اجرتان نزد خداوند باقی است.»
علیرضا کارگر محمدی هم داشت نامهای به پدر و مادرش مینوشت که در آن جای وصیتنامهاش را، که در منزلشان مخفی کرده بود، مشخص میکرد؛ او نوشته بود: «لطفاً برای من گریه نکنید. هر وقت خواستید برایم گریه کنید، برای سالار شهیدان گریه کنید… هیچوقت امام را تنها نگذارید و همیشه پشتیبان امام و رزمندگان اسلام باشید… اینجانب، علیرضا، مبلغ سه هزار ریال به آقای بیوک کاهفروشان بدهکار هستم. لطفاً از پولهای خودم به ایشان بدهید…»
یوسف خوئینی[۷]، همسنگر محجوبم، مینوشت: «به نام او که همهچیز از اوست. زندگی و زنده ماندنم از اوست. به نام او که از اویم، هستیام از اوست، رفتنم و بودنم از اوست. یادم از اوست. جانم از اوست، معشوقم و معبودم و مقصودم است و بالاخره امیدم اوست. او را سپاس و حمد میگویم که در چنین عصر و دورهای که عصر پیشرفت اسلام در همه جهان است به من و دوستانم توفیق را نصیب کرد که در راه او به منزلهایی برسیم و قدمی هرچند کوتاه و کم، ولی واقعی و محکم و استوار، برداریم و بتوانیم دِین خودمان را به اسلام و قرآن ادا کنیم.»
رضا چمنی[۸] هم اینگونه مینوشت: «اگر انسانی شهید میشود، شهید شدن او در مقابل خداوند منان امتحان دادن است. اگر انسان شهید بشود، از عهدۀ امتحان خدای متعال خوب برآمده است. برادران گرامی، آگاه باشید و خودتان را برای امتحان خداوند با تمام هستی خود آماده سازید.»
سید حسین حسینی عربی[۹] همرزم دریاددلم می نوشت:« وه، چه شیرین است شهادات! کاش صدها جان داشتم و در راه اسلام و قرآن فدا می کردم.»
حسین نقوی، همرزم مراغهایام، مینوشت: «آنا من غواصام دورموشام دریا یانیندا، گوی اوجالسین باشین حضرت زهرا(س) یانیندا.»[۱۰]
من هم کاغذی برداشتم و کنار کارون خلوت کردم. حرفهای دلم را روی کاغذ آوردم. وقتی نوشتن وصیتنامه تمام شد، صدای گریۀ اسدالله اسدی[۱۱]، از بچههای کمسنوسال دستۀ ما که در نزدیکی من نشسته بود، توجهم را به خود جلب کرد. رفتم نزدیک تا آرامش کنم. اشکهایش را که دیدم، گریهام گرفت. وقتی کمی آرام شد گفتم: «چرا اینقدر بیتابی میکنی؟» با گریه گفت: «من گناهکارم. خیلی معصیت کردهم. میخوام خدا رو به پنجتن آلعبا قسم بدم که گناهانم رو ببخشه و شهادت رو نصیبم کنه. خیلی از دوستانم به شهادت رسیدهن. از خدا میخوام به من هم لیاقتِ شهادت بده.»
او پانزده سال بیشتر نداشت، اما ایمان و یقینش به مردان بزرگ شبیه بود. او توانسته بود دورۀ سخت غواصی را با موفقیت بگذراند. حرف دلِ اسدالله حال مرا هم عوض کرد. او وصیتنامهاش را نوشت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و قرار گذاشتیم هرکس رفتنی شد دیگری را شفاعت کند.
برشی از کتاب میهمانان ام الرصاص - سید جعفر حسینی
[۱]. متولد ۱۳۴۵ در زنجان، از همرزمان شجاع و دوستداشتنی ما بود. او که پدر و مادرش را در کودکی از دست داده بود، پس از سالها مجاهدت در عملیات کربلای پنج در شلمچه آسمانی شد.
[۲]. متولد ۱۳۴۲ در تبریز، از السابقون جبهه و جنگ و از فاتحان سوسنگرد بود. سیداحمد پس از سالها جانبازی و مجاهدت در عملیات کربلای چهار کربلایی شد.
[۳] – متولد ۱۳۴۹ تبریز، غواص عارف گروهان ما که در عملیات عاشورایی کربلای چهار کربلایی شد.
[۴]. متولد ۱۳۴۷ در زنجان، غواص باصفای گروهان ما که در کربلای پنج به قافلۀ شهدا پیوست.
.[۵] متولد ۱۳۴۴ در زنجان، دانشجوی عارف و باصفایی بود که در کربلای چهار به وصال حق رسید.
[۶]. متولد ۱۳۴۹ در سلماس، در کربلای چهار جاویدالاثر شد.
.[۷] متولد ۱۳۴۷ در زنجان، از غواصان شهید کربلای پنج.
[۸]. متولد ۱۳۴۵ در زنجان. رضا هم با لباس غواصی در کربلای پنج آسمانی شد.
[۹] – متولد ۱۳۴۸ سلماس، در عملیات کربلای ۵ در شلمچه بهشتی شد.
[۱۰]. مادر، من غواصم و در کرانۀ دریا ایستادهام. صبوری کن تا در محضر حضرت زهرا(س) سربلند و پیروز باشی.
[۱۱]. اسدالله اسدی حاصلگویی، متولد ۱۳۵۰ در میاندوآب، غواص شجاع و زبروزرنگ دستۀ ما، دقایقی قبل از شروع عملیات کربلای چهار و ورود به آب در روستای خیّن بر اثر اصابت ترکش خمپاره شهید شد.
شهدای غواص دفاع مقدس بهویژه در عملیاتهای والفجر ۸، کربلای ۴ و ۵ از مظلومترین شهدای دوران جنگ تحمیلی هستند. فرارسیدن روزهای ابتدایی دیماه بهعنوان سالروز شروع کربلای ۴ بهانهای برای ورقزدن تاریخ و مرور مظلومیت اینشهداست.
یکی از شهدای مظلوم غواص، حسن پام از غواصان گردان غواصی ولیعصر (عج) از لشکر ۳۱ عاشوراست که شب عملیات کربلای ۴ بهطور مظلومانهای به شهادت رسید. اینغواص شهید متولد سال ۱۳۴۸ در شهر ماکو بود و سیدجعفر حسینی ودیق از غواصان و جانبازان لشکر عاشورا که در کربلاهای ۴ و ۵ حاضر بوده، روایتی از او و شهادتش دارد.
حسینی ودیق عنوان اینخاطره را «حسن سَسیز یارالاندی، سووا باتدی قانی آخدی!» گذاشته که ترجمه فارسی آن از اینقرار است: «حسن بیصدا مجروح شد و در آب فرو رفت و خونش جاری شد.»
آخرین شبِ حضورمان در موقعیت قجریه بود. همۀ نیروها در حسینیۀ گردان جمع شده بودند تا سخنرانی فرمانده را بشنوند.
در حسینیه جای سوزن انداختن نبود. خیلی از بچهها بیرون حسینیه نشسته بودند. بعد از نماز، فرمانده شروع به سخنرانی کرد: «پیروزی در این عملیات تأثیر بسیار مهمی در روند جنگ و جایگاه جمهوری اسلامی ایران در مجامع و محافل بینالمللی خواهد داشت. پس باید سعی کنیم مأموریت محوله رو به نحو احسن به انجام برسونیم تا باعث اعتلا و سربلندی نظام جمهوری اسلامی در مقابل دشمنان قسمخوردهمون بشیم... گردان ما و گردان حبیب بن مظاهر، دو گردان خطشکن لشکر عاشورا، در این عملیات خواهند بود. برای موفقیت عملیات، ما باید مسیرِ مشخصشده رو در زیر آب و به صورت کاملاً مخفی و پنهانی و بیسروصدا طی کنیم و پس از رسیدن به مواضع دشمن، برقآسا به دشمن حمله کنیم و خط رو بشکنیم تا نیروهای موج دوم و سوم، که با قایقها وارد عملیات خواهند شد، بتونن بدون هیچ مانعی خودشون رو به اونطرف آب برسونن. در مسیر نه کیلومتری که در زیر آب با اشنوگر طی خواهیم کرد، ممکنه دشمن آتش کور و فلهای روی آب بریزه. اگر حین غواصی کسی زخمی شد و درد گلوله و ترکش غالب شد، حق فریاد زدن و ناله کردن نداره. اگر دید نمیتونه درد ناشی از گلوله و ترکش رو تحمل کنه، همچون مولا علی(ع) که ناله و فریادش رو به چاه میگفت، باید به زیر آب بره و نالهش رو به آب بگه تا صدا به گوش دشمن نرسه و عملیات لو نره و آسیبی به بقیه نرسه.»
در انتها هم گفت: «همدیگه رو حلال کنید... اوصانلو رو هم حلال کنید.»
جلسه توجیهی تمام شد و دو روز بعد عازم منطقهی عملیاتی کربلای چهار شدیم. شب سوم دی ماه ۱۳۶۵ عملیات شروع شد و ما به سمت مواضع دشمن حرکت کردیم. وقتی وارد تنگه ام الرصاص شدیم. عراقیها تنگه را بسته بودند و ادامۀ مسیر و عبور از آن غیرممکن بود. هرکس داخل تنگه میشد تکهتکه شدنش حتمی بود. ما که قرار بود نه کیلومتر زیر آب غواصی کنیم، پس از حدود دو کیلومتر وزنهها را رها کردیم و آمدیم بالای آب. جزیرۀ بوارین در سمت راست ما قرار گرفته بود و عراقیها از آن ناحیه ستونهای غواصی داخل آب را بهشدت زیر آتش گرفته بودند. جریان آب ما را هم درست به همان سمت میبرد. فرمانده گردان قبل از ورود به آب گفته بود که اگر دشمن بین راه متوجه حضور شما شد و شروع به درگیری کرد و شما نتوانستید به هدف مشخصشده برسید، خودتان را به جزایر بوارین، ماهی و امالرصاص برسانید. ما هم به همین ترتیب عمل کردیم. جانشین گردان (مجید ارجمندی) چون در ادامۀ راه شرایط را سخت دید، برای جلوگیری از تلف شدن بچهها، با کشیدن طناب ستون، سعی میکرد ما را به امالرصاص که در سمت چپمان قرار داشت هدایت کند.
با کمک او و نیروهای اطلاعاتِ ستون، به هر ترتیبی بود به طرف جزیره تغییر مسیر دادیم. سنگرها و مواضع بتونی کنار ساحل در آن قسمت از امالرصاص خاموش بود. دستۀ ما از محوری به جزیره زده بود که دشمن باور نمیکرد. در طول مسیر، برای نزدیک شدن به امالرصاص صدای شلیک کور عراقیها سکوت جزیره را میشکست. در یکی از همان شلیکهای کور، چند تیر به حسین یوسفی خورد و سروصورتش را متلاشی کرد.
وقتی ستون ما به نزدیکی موانع دشمن رسید، سرباز عراقی مجدداً ماشۀ تیربارش را کشید و به صورتِ کور شلیک کرد. چند گلوله زوزهکشان از کنار سروصورت من رد شد و به حسن پام، که با من دوشبهدوش شده بود، اصابت کرد. گلولهها صورتِ حسن را درید و بخشی از دهان و فک او را برد. زخمِ حسن کاری بود و خون داشت از جای زخمهایش فوران میکرد. او چون نمیتوانست درد زخم را تحمل کند، برای پنهان کردن صدای ناله و فریادش آنقدر سرش را در آب فرو برد تا روحش پر کشید. برای اینکه جریان جزر و مد پیکرِ حسن را با خود نبرد، آقا مجید و راشاد لباسش را به سیمهای خاردار وصل کردند تا نیروهای ساحلشکن او را با خود به عقب برگردانند. اما جزر و مد آب اروند پیکرش را برای همیشه با خورد برد.
منبع: https://www.tabnak.ir/005eOx
روزهای ابتدایی دیماه، سالروز عملیات کربلای ۴ هستند که غواصان ایرانی، نقش زیادی در آن ایفا، و با ایثار و خطشکنی، شهادت و اسارت خود، حماسه عجیبی در آن ثبت کردند.
یکی از شهدای غواص کربلای ۴، علیاصغر نقدی از شهر زنجان است که برادرش علیاکبر پیشتر در روز ۱۵ اردیبهشت ۱۳۶۱ در آستانه بازپسگیری خرمشهر به شهادت رسید. او متولد سال ۱۳۴۴ در زنجان بود و برادرش علیاصغر متولد ۱۳۴۸ و دانشآموز مقطع سوم دبیرستان بود که داوطلبانه عازم جبهه شد و روز بیستم دیماه سال ۱۳۶۵ در منطقه شلمچه مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید.
در ادامه یکی از خاطرات مربوط به شهید علیاصغر نقدی را مرور میکنیم؛
سردار مجید ارجمند فر جانشین گردان حضرت ولیعصر(عج) لشکر عاشورا در دوران دفاع مقدس می گفت: اوایل آذر ماه سال 1365 بود. در موقعیت شهید اوجاقلو در منطقه قجریه اردو زده بودیم و برای کسب آمادگی های لازم جهت شرکت در عملیات کربلای چهار، دوره سخت و طاقت فرسای غواصی را می گذراندیم. در این دوره، نیروهای جان برکف در طول 24 ساعت، 15 تا 16ساعت داخل رود کارون تمرین می کردند. آن دریادلان با توسل به ائمه اطهار(ع) وارد آب مانند یخ کارون می شدند و مسافت های 5-6 کیلومتری را طی می کردند. هر روز که میگذشت، طول مسافتی که باید غواصی میکردیم بیشتر میشد. در اواخر دوره نیروها تا 12 کیلومتر هم غواصی می کردند.
یکی از روزهای آموزش، خبر خوشی در گردان پیچید. حاجمحمدعلی نقدی، حاجولیالله کلامی و حاجعلیاصغر زنجانی برای بالا بردن روحیۀ بچهها به قجریه آمده بودند. اینها مداحان و شعرای معروف و انقلابی زنجان بودند. مداحی و اشعار حماسی آنها موجی از شور در جمع نیروها برپا میکرد. حاج محمدعلی نقدی در عملیات بیت المقدس( فتح خرمشهر) پسر بزرگش علی اکبر را تقدیم آرمانهای انقلاب اسلامی کرده بود. وقتی متوجه حضور علی اصغر، پسر کوچک تر او در بین نیروهای غواص شدم. گفتم حاج محمدعلی! عملیات سختی در پیش است. این بچه هایی که در این اردوگاه آموزش می بینند خیلی بعید است از آن عملیات جان سالم بدر ببرند. تو دینت را با تقدیم علی اکبرت به این نظام و انقلاب ادا کرده ای، بیا دست علی اصغرت را بگیر و برگرد عقب. اما او قبول نمی کرد و می گفت من اکبرم را در راه اسلام و قرآن داده ام، اصغرم را هم خواهم داد!
دوره غواصی که به اتمام رسید علی اصغر هم به عنوان نیروی غواص در عملیات کربلای 4 حاضر شد و پس از آن، در کربلای پنج با گروهان غواصی در عملیات شرکت کرد و شب اول عملیات پس از نبردی جانانه، قفس تن را شکست و به برادر شهیدش علی اکبر پیوست.
وقتی پیکر علی اصغر به زنجان رسید موقع تشییع، حاج محمدعلی نقدی این شعر را زمزمه می کرد:
وجودم ای خدای داور از تو / همه دار و ندارم یکسر از تو
دو قربانی به راهت هدیه کردم / الهی اکبر از تو اصغر از تو
منبع: https://www.tabnak.ir/005ecw
عوض محمدی مسئول اعزام نیروی منطقه پنجم سپاه روایت میکرد:
مرحمت بالازاده برای رفتن به جبهه چندین بار ملتمسانه به محل اعزام نیروی تبریز مراجعه کرده بود، ولی بخاطر کم بودن سن، مانع اعزامش شده بودم. حتی چند بار او را که قاچاقی سوار اتوبوس رزمندگان شده بود، پیاده کرده بودم.
یکی از روزهای پائیز سال ۱۳۶۲ بود دیدم مرحمت مجدداً به اعزام نیرو آمده است اما اینبار با همیشه فرق میکرد. انگار مطمئن بود که به مقصود خود رسیده است. نامهای نشانم داد و گفت: «بفرما این هم مجوز اعزام!» نامه را گرفتم، نامه آیتالله خامنهای، رئیسجمهور وقت، خطاب به آیت الله ملکوتی امام جمعه تبریز بود که در آن خواسته شده بود به برادران مسئول سپاه بگوید مانع عزیمت مرحمت بالازاده به جبهه نشوند!
گفتم: این نامه را از کجا آورده ای؟
مرحمت گفت: چند روز پیش که مانع اعزامم شدید، رفتم تهران، سه روز جلوی ساختمان ریاست جمهوری در خیابان پاستور بست نشستم تا آیت الله خامنه ای را ببینم و از او مجوز بگیرم! دو روز اول نتوانستم ایشان را ببینم، روز سوم وقتی ایشان از ساختمان ریاست جمهوری خارج شدند در مسیر حرکت شان تا خودرو، با صدای بلند داد زدم: آقای رئیسجمهور! من باید شما را ببینم. چند نفر از محافظان رئیس جمهوری دورم حلقه زده بودند ولی من دست بردار نبودم هی داد می زدم که آقای خامنهای! آقای رئیسجمهور! من باید شما را ببینم. بالاخره سماجتم جواب داد و آقا فرمود: «بذارید بیاد حرفش رو بزنه!»
وقتی از میان حلقه محافظان بیرون آمده و خودم را به آیتالله خامنهای رساندم، آقا فرمود: سلام بابا جان! خوش آمدی، اسمت چیه پسرم؟ چکارم داری؟
گفتم: سلام آقاجان! من مرحمت بالازاده هستم از گرمی اردبیل اومدم که شما را ببینم. من میخواهم برم جبهه ولی مسئولین قبولم نمی کنند!
آقا با خنده فرمود: شما چند سالتونه؟
گفتم: ۱۳ ساله هستم.
آقای خامنه ای گفت: پسرم تو فعلا باید درست رو بخونی، وقتی بزرگتر شدی، آن موقع می تونی بری جبهه!
من هم گفتم: عیبی ندارد من برمی گردم اما یک خواهشی از شما دارم!
آقا با مهربانی فرمود: خب! چهخواهشی؟
گفتم آقا! خواهش میکنم به آقایان روحانی و مداحان دستور بدهید دیگر روضه حضرت قاسم(ع) را نخوانند!
آقا پرسید: چرا پسرم؟
با گریه گفتم: آقاجان! حضرت قاسم (ع) ۱۳ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه داد برود میدان و بجنگد، من هم ۱۳سالهام ولی عوض محمدی مسئول اعزام نیرو سپاه پنجم اجازه نمیدهد به جبهه بروم هر چه التماسش میکنم، میگوید ۱۳ سالهها را نمیفرستیم، اگر رفتن ۱۳سالهها به جنگ بد است، پس این همه روضه حضرت قاسم (ع) را چرا میخوانند؟
وقتی آقای رئیسجمهور حرف هایم را شنید این نامه را نوشت و به من داد.
عوض محمدی می گفت مخاطب نامه مرحمت، آیتالله ملکوتی بود. به مرحمت گفتم تو باید نامه را به او بدهی.
مرحمت رفت و ساعاتی بعد آیت الله ملکوتی زنگ زده و گفت: آقای محمدی، این مرحمت پدر ما را درآورده، مانع رفتن او نشو، بفرست بره جبهه!
روز بعد مرحمت ۱۳ساله با مجوز آیتالله خامنهای وارد لشکر عاشورا شد. شجاعت و درایت از خصوصیات بارز مرحمت در مدت حضور در جبهه های نبرد بود؛ رزمندگان لشکر عاشورا هرگز چهره مهربان و جدی او را از یاد نمیبرند. اسفند سال 1363 قاسم کربلای ایران در عملیات بدر پس از نبردی جانانه، به قافله شهدا پیوست.
منبع: https://www.tabnak.ir/005c28
نامه از طرف مادرم نوشته شده بود. سلام و احوالپرسی اولیه مادرم را که خواند، برای لحظهای سکوت کرد و مجدداً آن را پی گرفت. هنوز نامه به انتها نرسیده بود که دیدم اشک از گوشۀ چشمش سرازیر شد....
بسم ربالشهداء والصدیقین؛ سلمان احمدپوری از رزمندگان لشکر شهید آقا مهدی باکری(لشکر عاشورا) میگفت: تابستان سال ۱۳۶۵ بود. یک ماه از اولین اعزامم به جبهه میگذشت. متوجه شدم نامهای برایم آمده، نامه را از تعاون گرفتم. به این فکر میکردم که نامه را به چه کسی بدهم برایم بخواند.
پشت خاکریز ایستاده بودم که از دور رزمندهای را دیدم. وقتی نزدیکتر آمد، با دیدن چهرۀ نورانی و لبخند زیبایی که بر لب داشت، به سویش رفتم؛ «سلام برادر! من سواد ندارم. میشه این نامه رو برام بخونید؟» با مهربانی گفت چشم. نامه را باز کرد و شروع کرد به خواندن.
نامه از طرف مادرم نوشته شده بود. سلام و احوالپرسی اولیه مادرم را که خواند، برای لحظهای سکوت کرد و مجدداً آن را پی گرفت. هنوز نامه به انتها نرسیده بود که دیدم اشک از گوشۀ چشمش سرازیر شد. نامه که تمام شد، پرسیدم: «برادر، مگر چی تو نامه نوشتن؟» بدون پاسخ، نامه را داخل پاکت گذاشت. دستم را در دستش گرفت و بهگرمی فشرد و گفت: «آقا سلمان! پدرت به چه کاری مشغوله؟»
گفتم: «شغل پدرم کارگریه.» مهربانانه نگاهم کرد و گفت: «آقا سلمان! یه خواهشی ازت دارم؟» با تعجب گفتم: «بفرما». گفت: «من برادر ندارم. از این لحظه تو برادرم باش. هر وقت خواستی نامه بنویسی، بیا گردان حبیب ابن مظاهر و بگو با اصغر علیپور کار دارم. خودم نامهت رو مینویسم.»
اصغر آقا با تأکید دوباره بر اینکه هر کاری داشتم پیش او بروم، بلند شد و رفت. او رفت؛ اما حسابی دلواپسم کرده بود. هیچ یک از مواردی که اصغر آقا برایم خوانده بود، اشکهایش را توجیه نمیکرد. تصمیم گرفتم نامه را به کس دیگری بدهم تا دوباره برایم بخواند. تازه فهمیدم که مادرم از فقر نالیده و از من پول خواسته است.
روز بعد تصمیم گرفتم جواب نامه را بنویسم. رفتم مقرّ گردان حبیب ابن مظاهر. از رزمندهای سراغ اصغر علیپور را گرفتم. تازه فهمیدم برادر جدیدم فرمانده هم هست! چادر فرماندهی گروهان را پیدا کردم. همین که مرا دید، برادروار، مهربانانه تحویلم گرفت و در آغوشش کشید.
در کنارش نشستم. جواب نامه را من میگفتم و او مینوشت. آخر سر هم گفتم: «بنویس، متأسفانه فعلاً پولی ندارم بفرستم.» نوشتن نامه که تمام شد، اصغرآقا بلند شد و به گوشهٔ چادر رفت. کمی بعد درحالیکه پاکتنامه را چسبانده بود، برگشت. گفت: «ببر بده تعاون لشکر تا برات پست کنن.»
روزها میگذشت و من خجل و شرمنده، منتظر جواب نامهام بودم. جواب نامه که آمد، رفتم مقر گردان حبیب ابن مظاهر. خبری از اصغرآقا و نیروهای آن گردان نبود. میگفتند رفتهاند خط مقدم. ناگزیر نامه را دادم به یکی از همرزمانم تا برایم بخواند.
مادرم در نامه نوشته بود: «خدا خیرت بدهد سلمان، با پولی که فرستاده بودی، خیلی از مشکلاتمان حل شد. با آن پول، روغن، برنج و مرغ گرفتم.»
حسابی تعجب کردم! کدام پول؟! به مخابرات لشکر رفتم و به روستایمان زنگ زدم. وقتی مادرم پشت تلفن آمد، گفت: «دستت درد نکنه پسرم. ۵۰۰ تومانی که همراه نامه فرستاده بودی، خیلی دستمان را گرفت!»
بیاختیار گریهام گرفت. کار اصغر علیپور بود. او بدون آن که متوجه شوم، لای نامهام پول گذاشته بود!
چند روز بعد گردان ما به خط پدافندی فاو منتقل شد. دو هفتهای آنجا بودیم. یکی از روزها اصغرآقا را دیدم که دنبالم آمده. از دیدنش خیلی خوشحال شدم. بهگرمی مرا در آغوشش گرفت و گفت: «آقاسلمان! اینطوری برادر حالِ برادرش را میپرسد؟» گفتم: «خیلی شرمندهت هستم داداش! بیاینکه من بدانم، لای نامهم پول گذاشتی؟»
گفت: «آرومتر! چرا شلوغش میکنی. مگه ما با هم داداش نیستیم؟ نخواستم شرمندهٔ مادرت بشی!» برای داشتن چنین برادری به خود میبالیدم.
بعد از شهادت اصغرآقا تازه فهمیدم خودش کم مشکل نداشته، بیماری پدر و مادرش، دخترک دوسالهاش، همسرش که حامل فرزند دومشان بود، مرگ شوهر خواهرش، فقر و نداریاش؛ باوجود این مشکلات، او به حقوق خودش بهشدت نیاز داشت؛ اما بخش قابلتوجهی از آن را به من بخشیده بود، بیهیچ چشمداشتی!
سردار رشید اسلام، شهید اصغر علیپور تازهکندی، متولد ۱۳۴۱ در اهر، از فرماندهان دلاور گردان غواصی حبیب ابن مظاهر لشکر عاشورا بود که پس از سالها مجاهدت خالصانه، عاقبت در سال ۱۳۶۵، شب اول عملیات عاشورایی کربلای پنج، در منطقه شلمچه قفس تن را شکست و مسافرِ بهشت شد.
|| سیدجعفر حسینی ودیق(خادم الشهداء)
https://fashnews.ir/122509
ما که زیر آب میرفتیم با اشنوگل شنا میکردیم. چیزی نمیدیدیم در سیاهی شب. اول مسافتهای ۵ کیلومتری و بعد ۷ و ۸ و آخر تا ۱۲ کیلومتری را تمرین میکردیم. اینراه مشخص بود. واژه غواص مساوی است با شهادت. کسی که به کسوت غواصی دربیاید، محال است از غائله جان سالم به در ببرد چون داخل آب جان پناهی نیست؛ نه سنگی، نه صخرهای.
از شهید فرید مهکام برایتان بگویم. نخبه بود. بدون سهمیه و امتیاز، دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران شده بود. اهل مراغه بود. اینشهید یکنامه از ایام آموزش غواصی به برادرش دارد. میگوید «اینجا حال و هوایی دیگر دارد که نمیتوانم وصف کنم. فکر کن اگر بدانی دیگر پس از چند روز نماز نخواهی خواند، با چه حال نماز میخوانی! دارم نفسهای آخر عمرم را میکشم وقتی در کارون غواصی میکنم و گاهی دست و پایم را گم میکنم ولی احساس میکنم حضرت ابوالفضل(ع) دستانم را میگیرد. ما شب و روز در کارون تمرین شهادت میکنیم.»
بخشی از گفت وگوی مهر با سیدجعفر حسینی ودیق از غواصان دو عملیات کربلای ۴ و ۵
https://irannewspaper.ir/8399/20/83085
بچههای گردان حبیب هم برای دادنِ سرسلامتی به حسینیه آمده بودند. مداحان هر دو گردان آنجا بودند. مراسم شروعنشده، بچهها گریه را شروع کرده بودند. هرکس دوستی را یاد میکرد و گریه امانش نمیداد. حاجعلیاصغر زنجانی میکروفون را دست گرفت و....
پنجم دیماه 1365 بود. پس از عدمالفتح کربلای چهار، به موقعیت قجریه برگشتیم. سکوتِ غمباری بر فضای اردوگاه حاکم بود. از سروصدا و شوخی بچهها، دستههای شاخسی و صدای ضرب مرشد زورخانه و... خبری نبود. حال غریبی داشتیم. عدهای از همرزمان با ما برنگشته بودند. آنها رفیقِ نیمهراه شده بودند! آنها ما را با خود نبرده بودند. داغ دوستان روی دلمان سنگینی میکرد. هیچکس نایِ رفتن سمتِ چادرهای بسته را نداشت. همانجا در محوطۀ قجریه دست در گردن هم انداختیم و دقایقی به یاد دوستانِ سفرکرده گریه کردیم و قدری سبک شدیم.
حالا دیگر بچههای گردان حبیب هم رسیده بودند. غروب شد و صدای اذان در قجریه پیچید. یکی از بچهها فانوس چادر را روشن کرد. برای رفتن به حسینیه آماده شدیم. وقتی از چادر خارج شدم، با دیدن چادرهایِ سوتوکور رفقا دلم گرفت. فانوس خیلی از چادرها خاموش بود. باورم نمیشد که در یک شب این تعداد از غواصان همرزمم را از دست داده باشم.
به حسینیۀ گردان رفتیم و نماز را بهجماعت خواندیم. قرار بود بعد از نماز برای شهدا شام غریبان بگیریم. بچههای گردان حبیب هم برای دادنِ سرسلامتی به حسینیه آمده بودند. مداحان هر دو گردان آنجا بودند. مراسم شروعنشده، بچهها گریه را شروع کرده بودند. هرکس دوستی را یاد میکرد و گریه امانش نمیداد. حاجعلیاصغر زنجانی میکروفون را دست گرفت و گفت: «برادران، امشب میخوام در عزای همرزمانی که تا چند روز پیش در کنارشون بودیم، غواصای دریادلی که رفتن و برنگشتن، گریه کنیم...» و بعد شروع کرد به مداحی:
آنان که غمت به جان خریدند حسین(ع)/ یکباره به خون خود تپیدند حسین(ع)/ افسوس که خونینکفنان ایران/ جان دادن و کربلا ندیدند حسین(ع)/ دلم داغ هزاران لاله دارد/ سکوتم یک نیستان ناله دارد/ بگو امشب ز مظلومیت عشق/ گلویم بغض چندین ساله دارد/ چو نی مینالم از درد جدایی/ و از گلها نمیآید صدایی/ همیشه ورد لبهای من این است/ کجایید ای شهیدان خدایی/ بچهها با حاجعلیاصغر همراهی میکردند.
مجلس به هم ریخته بود. صدای حاجعلیاصغر غوغایی در حسینیه و نخلستانهای اطراف به پا کرده بود. صدای ناله و گریۀ بچهها به آسمانها میرفت. آنها داغدار هجرت خونین همرزمانشان بودند و جای خالی رفیقانشان را با تمام وجود احساس میکردند.
عزاداری تا پاسی از شب ادامه داشت. حالِ بچهها حسابی جا آمده بود. روحیۀ ازدسترفته را بازیافتند و انگیزهشان برای ادامۀ راه دوستان شهیدشان دوچندان شد.
*برشی از کتاب میهمانان امالرصاص. خاطرات خودنوشت || سیدجعفر حسینی ودیق(خادم الشهداء)
پیشنهادهای مشابه
جدیدترین پیشنهادهای مشابه
هیچ کسبوکار مشابهی یافت نشد.